سمرقند و بخارا

جمعیت پارسی ‏زبانان کشور ازبکستان که پرجمعیت ترین و تاثیرگذارترین کشور آسیای میانه است گروهی فراموش شده‏اند. تقریباً نیمی از جمعیت 28 میلیونی‏ این کشور را این ایرانی تباران تشکیل میدهند. ازبک‏های حاکم ، میانه خوبی با تاجیک‏های هم‏مرز خود در کشور تاجیکستان ندارند و تاجیک‏های داخل ازبکستان را نیز به نوعی مقهور فرهنگ ازبکی کرده‏اند. در نتیجه وقتی به پارسی‏زبانان این سرزمین باستانی و به یاد مانده از دوران امیر اسماعیل سامانی می‏نگری، هم احساس غرور می‏کنی و هم بغض گلویت را می‏گیرد. بخارا(این شهر ایرا

نادره‌ی اندیجانی(اندیجان، ۱۷۹۲-۱۸۴۲م.، ۱۲۵۸ق.) بانوی سخنور فرارود
ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ دی ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

نادره‌ی اندیجانی(اندیجان، ۱۷۹۲-۱۸۴۲م.، ۱۲۵۸ق.) از سخنوران بلندآوازه و دوزبانه‌ی فرارود که با دو زبان پارسی و ترکی چغتایی شعر می‌سرود، در خاندان رحمان قلی‌خان، حاکم اندیجان زاده شد. نام اصلی وی ماهلرآییم بود و با تخلّص‌های نادره، کامله و مکنونه شعر می‌سرود. او در سال ۱۲۲۲ ه. با عمرخان، حاکم مرغیلان که طبع شاعری داشت و با تخلّص "امیر...ی" با پارسی و ترکی شعر می‌گفت، ازدواج کرد. عمرخان در سال ۱۲۳۸ ه. درگذشت و نادره که از "استاد و ولی‌نعمت خود" محروم گشت، در سوگ او چندین مرثیه جانسوز نوشت. نادره از زنان فاضل، روشن‌فکر و بااستعداد زمان خود بود و در رشد حیات ادبی و فرهنگی کشور نقش بسزایی گذاشت. در دوران زندگی او میان حاکمان بخارا و خوقند مبارزه و رقابت‌های شدید به میان آمد که شاعر را تحت تأثیر عمیق قرار داد و این پریشانی و ناراحتی در اشعار او به روشنی مشاهده می‌شود.

پس از درگذشت عمرخان پسر ۱۴-ساله‌اش محمّدعلی خان به تخت شاهی نشست، امّا امور اداره‌ی کشور در دست نادره بود و به او در اداره‌ی حکومت مشورت‌های سودمند می‌داد. امیر نصر‌الله منغیت، امیر بخارا در سال ۱۲۵۸ ه. به خوقند لشکر کشید و این ملک را تحت تسلّط خود درآورد و بسیاری از اهالی این شهر، از جمله نادره و پسرش را کُشت. نادره در مدّت بیش از سی سال همواره از اهل ادب و هنر حمایت می‌کرد و اهل فضل را در دربار جمع آورد و نیز در رونق و رشد بازارها و مسجد و مدرسه‌ها خدمات فراوان انجام داد و چندین مسجد، مدرسه و کاروانسرا بنیاد کرد. نادره صاحب "دیوان" پارسی و ترکی است. دیوان او بیش از ۱۰ هزار بیت بوده که بخش عمده‌ی آن را غزلیات تشکیل می‌دهند. دیوان کامل او در سال ۱۹۶۳ در تاشکند منتشر شده است.

نادره پس از درگذشت شوهرش- امیر عمرخان، والی خوقند دستور تهیه‌ی دیوانش را داد، که این دیوان با خط نستعلیق در کاغذ خوقندی و در ۱۳۲ صفحه است، که در مقدّمه‌ی آن شاعر دلیل تهیه و تدوین و انتخاب "مکنونه" را به عنوان تخلّص این‌گونه می‌آورد:"در این مثبت منکوهه‌ی مستوره‌ی مرغوبه‌ی او و عفیفه‌ی دلپذیر محبوبه‌ی پرده‌ی عفّت و سلطنت پناهی، سایه‌پرورد خیمه‌ی حشمت و پادشاهی، گوهر محیط نسب و کمال، دُرّ نایاب صدف عزّت و اقبال، در شیوه‌ی فقراپروری مسلّمه‌ی خاص و عام، در ادراک و مشق اشعار دلپذیر ضعیفه‌ای (بود) بهتر از هزار مرد خردمند، اوصاف حمیده و خصلت‌های نیکوی و از حد افزون و از شمار بیرون بود. لیکن این غلام نمک‌خوار را از آن مستوره‌ی حرم عفّت از این بسیار سخن گفتن از ادب دور بود، مختصر نمودیم. خلاصه الکلام، آن تاج‌النسا مخدَّره‌ی پرده‌ی عزّت و الا، گاهی به حسب خوشی اوقات از غزل‌های بسیار جمع گردیده، به فرمان عالی و آن اشعار در این مجموعه جمع نموده شد...

به صواب‌دید غلامان معنی‌پسند و خادمان فطرت‌بلند تخلّص آن گوهر مستوره‌ی صدف عفّت و جهان پناهی مکنونه مقرّر و معیّن گردید.

این نام شد به شعر نشان بیان او،
آری، تخلّصیست موافق به شأن او.
اقبال یافت فهم معانی ز فطرتش،
رونق گرفت شعر به دور و زمان او!

نادره سراینده‌ی عشق و محبّت صمیمی و به دور از هر گونه ریو و ریاست و این موضوع- یعنی عشق در حقیقت جان‌مایه ادبیات پارسی را تشکیل می‌دهد و شاعر پاکدل نیز در این عرصه دنباله‌رو گذشتگان است و مسیر آنان را ادامه‌ می‌دهد و می‌گوید:

از کتاب عشق چندین داستان دارد دلم،
همچو داغ لاله از سودا نشان دارد دلم.

و:
در محبّت بوالعجب افسانه‌ها انگیختم،
در جهان آوازه‌ی این داستانم می‌رود.

دکتر محبوبه قادرآوا، محقّق و پژوهشگر پارسی‌زبان، که در سال ۱۹۶۷ انتشارات "عرفان" شهر دوشنبه "دیوان" نادره را در تهیه‌ی وی با حروف سیریلیک با شمارگان ۹ هزار نسخه منتشر کرد، در باره‌ی جایگاه نادره در ادبیات پارسی و اهمیت اشعار او چنین می‌نویسد: "نادره زنی با صبر و طاقت، با متانت و قوی‌اراده بود و هرگونه دشواری‌ها را تاب آورده، می‌کوشید که آنها را از سر راه حیاتش برطرف کند. او شاعره‌ی آزادفکری بود که تنها به امر دل پاک خود اطاعت داشت، نداهای پرحرارت آن را در شعرهایش افاده می‌کرد. در بسیار اثرهایش که واقعه‌های حیات را انعکاس می‌نماید، مسئله‌های عمده‌ی زمان و طلب زندگانی را دلیرانه و اکثراً آشکارا به میان می‌گذاشت. شاعره در یک قطار غزل‌های شورنگیز و هیجان‌بخش خود آتش دل‌های پاره گردیده را بیان کرده، به تصویر حیات تلخ و تند و روزگار تیره و تار زمانش با مهارت بلند پرداخته است.

زاهد خشک، از چه می‌پرسی ز حال زار من؟
سینه‌ی پرحسرتی دارم، جوابم آتش است.
در کلامم نیست، مکنونه به غیر از سوختن،
دفترم مجموعه داغ و کتابم آتش است.

اگرچه نادره چندی در درگاه خان می‌زیست، امّا از ناکامی و نبودن روز روشن و خرسندی می‌نالید، از جبر و جفای فلک، از بی‌وفایی و ظلم یار شکایت داشت. افسوس‌ها می‌خورد و بعضاً از حیات مأیوس می‌گردید؛

جز غمت بر دل افگار نمی‌دانستم،
جز محبّت به رهت کار نمی‌دانستم.
من ندانم ، که چه کردم ز وفا کوتاهی؟
تا به این رتبه جفاکار نمی‌دانستم.
یک نفس خاطر خوش نیست مرا، مکنونه،
جبر یار این همه بسیار نمی‌دانستم.

به هر صورت، نادره هرچند همسر والی خوقند-امیر عمرخان، که و نیز دستی به شعر و ادب داشت و میان آنها گاه مناظره‌های منظوم صورت می‌گرفت (چنانچه استاد عینی در "نمونه‌ی ادبیات تاجیک" می‌نویسد:"از روی شنید، نادره را در پارسی و ترکی دیوان مکمّل است.حیفا، که بنا بر متبوع نابودنش دیدنش میسّر نشد. در مجموعه‌ی "بلم اوچاغی"، که در تاشکند در سال (۱۹۲۳-۱۵ ماه می)(شماره‌ی ۲-۳) نشر شده است، ترجمه‌ی حال و اشعار ترکی‌اش نقل شده باشد هم، اشعار پارسی‌اش ذکر نشده است. تنها از "تواریخ خمسه‌ی شرقی" سؤال و جواب پارسی زیر به نام او از روی گمان نقل شده است.

سؤال و جواب
سؤال عمرخان؛
زیر دامان تو پنهان چیست، ای گل‌پیرهن؟
جواب نادره؛
نقش سمّ آهوی چین است در برگ سمن!
عمرخان؛
باز تشبیه دیگر کن، تا بگردم از سرت!
نادره؛
غنچه‌ی سیراب را ماند، که نشکوفته دهن!

ولی هم‌چنان که گفته شد، از دست زمانه بسی رنج و غم کشیده و این درد او را مجبور به فریاد می‌کند، که می‌گوید:

چون نصیبم همه ناکامی و مأیوسی شد،
خاک بر گردش این عالم و دور ایّام!
عمر بگذشت چو، مکنونه، به نامنظوری،
یک نگه بر من آواره ندارد انعام.
در جای دیگر می‌سراید:
عمریست بر مرام دل زار می‌تپم،
یک بار هم نرفت فلک بر مرام من.

و یا:
با ما نگشته تلخی ایّام کارگر،
دارد علاج آن بت شیرین‌زبان ما.

به هر روی، نادره در ادبیات پارسی‌زبان قرن ۱۹ ی ورارود به عنوان سراینده‌ی آزادی و انسان‌دوستی و ترقی‌خواهی و زنی، که در اشعارش علیه ظلم و بیداد زمانه صدا بلند کرده، یاد می‌شود و در شمار خوبان نیکنام پارسی‌گوی نام برده می‌شود، که در زیر چند غزل او به عنوان نمونه در خدمت علاقه‌مندان کلام موزون قرار می‌گیرد؛

انتظارم بر تو، ای سرو خرامانم، بیا،
جان به کف ایستاده‌ام، برخیز، جانانم، بیا.
چند از ناز و تغافل تند می‌رانی سمند،
مردمی کن؛ پای نه در چشم حیرانم ، بیا.
صبح وصل من ز خورشید جمالت نور داشت،
شام هجران تیره شد، ای ماه تابانم، بیا.
بی تو در کنج ندامت درد هجران می‌کشم،
وارهان. ای سرو ناز، از درد هجرانم، بیا.
چشم خواب‌آلود من راحت ندارد بی رخت،
تا بیاساید دمی مژگان به مژگانم، بیا.
ای بهار ناز، چون گل‌های باغ، از رفتنت
چاک چاک است از گریبان تا به دامانم، بیا.
سرو دلجویت گر از گلزار دامن می‌کشد،
در ریاض جویبار دیده بنشانم، بیا.
چشم حیرانم پر طاووس انشا می‌کند،
همچو گل بی‌پرده، ای رشک گلستانم، بیا.
از خیال زلف او، مکنونه، پُر آشفته‌ام،
ساعتی بر پرسش حال پریشانم، بیا.
***

ای باد، بر ز تلخی هجران پیام ما،
شاید که بشنود بت شیرین‌کلام ما.
مجنون و ما به راه جنون گام می‌زنیم،
تا نام عشق ختم شود بر کدام ما.
تا حشر زان زمین گل و شمشاد سر کشد،
هر جا گذشت سروقد خوش‌خرام ما.
می‌خواستیم سوز دل و سینه‌ی خراب،
آخر، جفای عشق برآورد کام ما.
عمریست از غبار درش سرمه آرزوست،
بر آستان او که رساند سلام ما؟
شب‌ها چو شمع دود برآورد از جگر،
یا رب، ز هجر او که کشد انتقام ما.
ما را مخوان به محفل عشرت که بی لبش
زهرابه است رشحه‌ی عیش مدام ما.
مکنونه هم ز خاک‌نشینان کوی اوست،
باد صبا رسان به سگ او پیام ما.
***

دوستان، گوید دلدار شکرخای مرا،
کز تبسم جان دهد افسرده اعضای مرا.
شام عمرم در سیه‌بختی به تاریکی رسید،
باخبر سازید یار ماه‌سیمای مرا.
گر به سیر راه عشق او نگردد پایمال،
بشکنید از سنگباران ستم پای مرا.
در خیال یار، چون نظاره، جانم می‌تپد،
گر به یاد آرد کسی روزی تماشای مرا.
راستی‌های فغان و آه من معلوم نیست،
سرو موزون قامت خورشیدبالای مرا.
من غبار دامن خورشید دارم آرزو،
خنده می‌سازد خرد این سعی بیجای مرا.
همت عشقم نبیند بر سریری سروری،
بخت اگر بر آستان او دهد جای مرا.
چرخ-دون، دلدار- بی‌پروا و افغان- بی‌اثر،
ای خدا، رحمی، دل اندوه فرسای مرا.
شعر من، مکنونه، تأثیر دیگر دارد به دل،
نیست غیر از درد دل معنی سخن‌های مرا.
***

ای دل دیوانه، از غم شاد باش،
از هوس‌های جهان آزاد باش.
چشم پوش از جلوه‌ی موزون قدان،
طالب آن سرو حوری‌زاد باش.
کام جوی از لب شیرین او ،
مدّتی در کوه غم فرهاد باش.
غمزه را تعلیم مشق ناز کن،
در طریق دلبری استاد باش.
جلوه‌گاه ناز او خواهی شدن،
ای دل ویران من، ‌‌آباد باش.
رفت از دست تو دامان وصال،
بعد از این در معرض فریاد باش.
آخر هر مشکل آسانی بود،
بعد از این، مکنونه، از غم شاد باش.
***

سال‌ها شد، که اسیر قد بالای تویم،
عمرها شد، که گرفتار تمنّای تویم.
گرچه هیچم به ره عشق تو مانند غبار،
هرچه باشم، چو زمین فرش کف پای تویم.
بر پریشانی حال دل من رحم نما،
عاشق سوخته‌ی زلف سمن‌سای تویم.
سیر قُمری به هوای قد سرو است بلند،
دولتم بس، که چنین واله و شیدای تویم.
رفت صبر از دل و راحت ز تن و هوش ز سر،
رحم کن، غمزده و بیدل و رسوای تویم.
تا به کی تلخی هجر تو ندانم، باشد؟
به هوس دلشده‌ی لعل شکرخای تویم.
ای گل تازه، ز مکنونه مکن قطع نظر،
گرچه خارم، همه تن فرش کف پای تویم.
***

ریخت دوران شربت تلخ اجل در جام تو،
تلخ کرد ایّام آب زندگی در کام تو.
اوّل آن اوج کمال قدر و آخر این زوال،
خلق حیرانند در آغاز و در انجام تو.
حالیا در گریه‌ی زار است چون ابر بهار
همچو گل هر کس، که می‌خندید در ایّام تو.
بر سر ایوان عمرت، نغمه زد مرغ اجل،
ای به نیکی شهره تا روز قیامت نام تو.
در بهشت جاویدان زیرا که با خود برده‌ای،
زاد راه آخرت، یعنی که لطف عام تو.
هم‌نشینت هر نفس هوراسرشت دیگر است،
خسته شد مکنونه اندر هجر بی‌آرام تو.