سمرقند و بخارا

جمعیت پارسی ‏زبانان کشور ازبکستان که پرجمعیت ترین و تاثیرگذارترین کشور آسیای میانه است گروهی فراموش شده‏اند. تقریباً نیمی از جمعیت 28 میلیونی‏ این کشور را این ایرانی تباران تشکیل میدهند. ازبک‏های حاکم ، میانه خوبی با تاجیک‏های هم‏مرز خود در کشور تاجیکستان ندارند و تاجیک‏های داخل ازبکستان را نیز به نوعی مقهور فرهنگ ازبکی کرده‏اند. در نتیجه وقتی به پارسی‏زبانان این سرزمین باستانی و به یاد مانده از دوران امیر اسماعیل سامانی می‏نگری، هم احساس غرور می‏کنی و هم بغض گلویت را می‏گیرد. بخارا(این شهر ایرا

جایگاه کنونی زبان و ادب فارسی در سمرقند و بخارا
ساعت ٢:٥۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ شهریور ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:


گفت و گوی ویژه با خانم شهزاده سمرقندی ؛ شاعر ؛ روزنامه نگار
و پژوهشگرادبیات فارسی تاجیکی در آمستردام
ایرج ادیب زاده

در کتابی که دکتر مسعود میرشاهی با نام دُرّ دَری در سمرقند و بخارا منتشر کرده شعر زنان تاجیک در ازبکستان گرد آمده، زنان شاعری که در شهرهای تاشکند، سمرقند و بخارا زندگی می کنند یا زندگی می کردند. می دانیم سمرقند و بخارا را گهوارۀ زبان و ادبیات فارسی می دانستند،رویهمرفته ازبکستان را. زبان ادبی فارسی به نامِ دِری در همین سرزمین پیدا شده. یکی از شاعرانی که اشعار او در این کتاب دُرّ دَری در سمرقند و بخارا آمده خانم شهزادۀ سمرقندی است. در نوزدهم نوامبر هزار و نهصد و هفتاد و پنج در نزدیکیِ سمرقند به دنیا آمدند، فارغ التحصیل دانشکدۀ زبان و سخنشناسی تاجیکی دانشگاه سمرقند هستند و در رشتۀ زبان فارسی دانشگاه زبان های خارجی سمرقند ادامه دادند. از کودکی شعر می سرائیدند، اشعارشان در رسانه های گروهی چاپ شده . در سالهای اخیر در اروپا با رسانه های گروهی بین المللی همکاری می کنند. در رشتۀ فیلم سازی هم چهار سال در لندن دوره دیدند. در یک فیلم مستند نیز با نام چرخ و فلک، ساختۀ مهدی جامی – همسر روزنامه نگارشان -  به عنوان راوی شرکت داشتند

خانم شهزادۀ سمرقندی از شما سپاسگزاریم بخاطر اینکه قبول کردید گفت و گوئی با سایت انجمن جهانی زرتشتیان داشته باشید. اصولاً شما را باید شاعر بدانیم؟ روزنامه نگار؟ معرفی کنندۀ بهترین موسیقی آسیای میانه به ویژه تاجیکستان و ازبکستان؟ یا پژوهشگر ادبیات و زبان فارسی تاجیکی؟
شهزاده سمرقندی :
از سؤال سخت شروع کردید! اول از همه تشکر می کنم برای اینکه این فرصت را به من دادید که با دوستان زرتشتی همکاری داشته باشم و صحبتی هم از سمرقند با سایت آنها در میان بگذارم.
من یادم هست که وقتی خیلی کودک بودم، مادر بزرگم می گفت که برای هر یک انسان چهل هنر کم است، برای اینکه بتواند زندگی خوبی داشته باشد و گشنه نماند و نانی هم به دست بیاورد باید چهل هنر داشته باشد. و اگر چهل هنر داشته باشد دیگر می تواند با خیالی راحت زندگی کند و بگوید مسلمان خوبی هستم! یعنی همه کار را به عهدۀ خدا نگذارد. زمانی شوروی بود و دین و مذهب را اینگونه به ما منتقل می کردند.
من خودم را خبرنگار چند رسانه ای می نامم و مدت هاست که از شعر فاصله گرفتم؛ اما از ادبیات هیچ وقت فاصله نگرفتم. خارج از کشورم که بودم، در لندن و بعد هم در آمستردام، دو رمان منتشر کردم که آن هم مربوط می شد به همان دنیایی که من آنجا بزرگ شدم. سمرقند هیچ وقت از ذهن من دور نبوده. و حالا هم وقتی به شعر فکر می کنم، فقط نیاز های به سمرقند و دوستان سمرقندی فرهنگیان سمرقندی من را آزار می دهد. به هر حال شعر را آدم زمانی می نویسد که درد و غمی عمیق باشد.
ایرج ادیب زاده :
از سمرقند با یک نوع احساسی یاد کردید. از سمرقند بگویید که نشانه های بسیاری از تاریخ و فرهنگ ایران یا پارسی در آنجا وجود داشته و همچنان وجود دارد.

 شهزاده سمرقندی :
اگر دقت کرده باشید، در مجموعه ای که آقای میر شاهی  که از پشتیبانان زبان و ادبیات فارسی در سمرقند و بخاراهستند ،- منتشر کردند- از محدود ایرانیانی که به فارسی زبانان آن منطقه می پردازند و باید از ایشان تشکر کرد، اما می بینید که از سمرقند تنها دو یا سه شاعری بیش نیستند که نمونۀ کارهایشان آنجا منتشر شده.  اگر واقعیتش را بخواهید تعداد این شاعران و نویسندگان به ده نفر هم نمی رسد. همانطور که اشاره کردید، سمرقند گهوارۀ ادبیات فارسی بوده اما متأسفانه دیگر اینگونه نیست.
وظیفه وتمام زحمت و تلاش این 10-15 نفر دوستان و استادانی که در سمرقند دارم، زنده نگه داشتن این زبان است. و حالا در چه سطح و با چه اندازه و سختی، آن بحث دیگریست.
همین که مردم در آنجا فارسی صحبت می کنند و همچنان خودشان را پیوند و ادامۀ زبان فارسی می دانند، خوشبختی بزرگی است. اما اینکار تا به حال با سختی انجام شده. بعد از فروپاشی شوروی در تاجیکستان شاید فضا و میدان برای ادبیات و زبان فارسی بهتر شده و شعرها هم پیشرفت کرده و شعرگوئی شاعران هم بهتر شده ؛ اما برای سمرقند و بخارا وضعیت بسیار بدتر شده. بخاطر اینکه دولت ازبکستان همچنان ایران ستیزی می کند و رابطۀ خوبی با ایران ندارد. یکی از دلایل آن این است که ایران همیشه از لحاظ دینی ؛ به آن مناطق نگاه کرده و اولین تلاشی هم که کرده ، تبلیغ اسلام بوده. و این کار باعث شده کشورهایی که عضو سابق اتحاد شوروی بودند ؛ بسیار محتاطانه با ایران رفتار کنند. از سمرقند تاریخی تا سمرقند کنونی ولی باید گفت که سمرقندی که ایرانیان زیادی با عشق از آن سخن می گویند و با دلتنگی از آن شهرِ مهم ادبیات فارسی دیدار می کنند، دیگر آن حس را ندارد و شُهرت این شهر ها در تاریخ مانده و رفته.
وقتی شما وارد سمرقند و بخارا می شوید شاید چیز زیادی از فرهنگ و ادبیات فارسی نبینید. و دو یا سه پیکره ای که از چهره های ادبیات کلاسیک فارسی است، یک سال دریک گوشه از شهر و سال دیگر در گوشه ای دیگر باشد و دولت هم مانده است که با آنها چه کار کند. نه می تواند آنها را از بین ببرد  نه می تواند آنها را در مرکز شهر نگه دارد. به هر حال وضعیت ادبیات فارسی در سمرقندو بخارا بسیار کمرنگ و ضعیف است.
اما زبان فارسی-تاجیکی که لهجه های مختلفی دارد و شاید برای بسیاری از ایرانی ها فهم آن مشکل باشد، همچنان زنده است.
من در قطار کوه های زر افشان در چهل کیلومتری سمرقند به دنیا آمدم. و شاید قطار کوه ها مهمترین بخش ازبکستان باشد که فارسی را نگه داشتند. چون در شهر سمرقند بخاطر کوچ و یا وارد شدن ازبک ها و یا ترک زبان های اطراف به سمرقند دیگر کمتر افرادی هستند که فارسی صحبت می کنند. و تنها بخش فارسی که دانشگاه های سمرقند دارد، زبان و ادبیات تاجیکی است که بیش از دو یا سه هزار دانشجو در سال نمی پذیرد و ظرفیتش را هم ندارد. بدبختانه افراد زیادی هم نیستند که دیگر دنبال زبان و ادبیات فارسی بروند.از کارهای عملی که انجام شده، انتشار مجموعه شعر هست که دوست عزیزمان آقای میرشاهی انجام دادند.

اگر روزنامه نگارانی را ببینید که به سمرقند و بخارا سفر می کنند تنها چیزی را که به همراه می آورند سفرنامه هایی هست که از شکستن رویاهایشان می نویسند. یکی از بحث هایی که من وقتی سمرقند را ترک کردم و به اروپا آمدم برای من این بوده که ما می دانیم که ما هم ریشه هستیم و فرهنگ و تاریخ مان مشترک است، اما چه کار باید بکنیم؟ و تا کی باید تکرار بکنیم که ما هم زبان و هم خون هستیم و سمرقند زادگاه رودکی است و رودکی سردفتر ادبیات کلاسیک فارسی می باشد. متأسفانه هیچ کاری نشده بخصوص دربارۀ بخارا. در حال حاضر در بخارا هیچ روزنامه ای به زبان تاجیکی منتشر نمی شود. در سمرقند خوشبختانه دو روزنامۀ محلی به زبان تاجیکی هستند که آن هم بسیار محلی و با احتیاط می باشند و مقالات بی تاثیری منتشر می کنند که فقط آنجا باشند. 

من زاده سمرقند هستم و آنطور که گفتید من از سمرقند با احساس صحبت می کنم، بخاطر اینکه همیشه یک حس گناهی را با خودم می کشم که من چه کاری می توانم برای سمرقند انجام دهم.
از زمانی که من با رادیو زمانه همکاری می کنم، از مهمترین کارهایی که دنبال کردم این بوده که آن مناطق را برای ایرانیان بیشتر معرفی کنم؛ تا افرادی که کاری از دستشان بر می آید برای آن مناطق انجام دهند. بخصوص برای مردمان و نسل جوان که دوست دارند این پیوندها را عملی تر بکنند و دیگر از آن دوری و فاصله ها یک کمی بیرون بیاییم ؛ چون متأسفانه می بینیم که امروزه که با وجود اینترنت فاصله ای وجود ندارد ما همچنان از هم دور هستیم.  


ایرج ادیب زاده :
خانم شهزاده شما به رودکی اشاره کردید که البته به درستی هم اشاره کردید، رودکی سمرقندی بود، هم ولایتی شما، قصیده و غزل و مثنوی و رباعی و ترانه را او به شعر پارسی افزوده و البته گفته شده که دیوان شعر او از میان رفته است.
من می خواهم از این فرصت استفاده کنم و از مسئلۀ رودکی و همشهری بودن شما با ایشان بپرسم؛ ببینم شما شعر را از کجا آغاز کردید.؟


شهزاده سمرقندی :
کلاس اول یا دوم دبیرستان بودم که من دو- سه دفتر شعرم را پیش معلم ادبیاتم بردم که ایشان همسر عمویم بودند و با هم نسبت خانوادگی داشتیم و من را از نزدیک می شناختند. ایشان یک نگاهی به دفتر و شعر هایم انداختند و به من مصلحت دادند که دنبال کاری برم که بتوانم از آن درآمدی داشته باشم و گفتند که شعر خوب است ولی نباید انقدر جدی آن را دنبال کنم. و این باعث شد من بسیار ناراحت بشوم و تا دَه سال دیگر دنبال شعر نرفتم. ولی وقتی وارد دانشگاه شدم ده سال گذشته بود و اتحاد شوروی از هم پاشیده بود و میهنمان که ازبکستان بود و سرود ملی داشت، از بین رفته بود و همانطور ما که تاجیک بودیم سرود ملی تاجیکستان را می خواندیم و با سیستم آموزشی تاجیکستان بزرگ شده بودیم. ولی همۀ اینها در عرض یک شب از بین رفته بودند و ما در یک نا امیدی و افسردگی عمیقی به سر می بردیم که حتی خودمان نمی دانستیم که این یک افسردگی ملی و عمومی است. در این دوران بود که بسیاری از جوانان در خوابگاه دانشگاه سمرقند در تنگ دست ترین شرایط که یک تکه نان را سه-چهار نفر با هم می خوردیم و تا صبح از گرسنگی خوابمان نمی برد؛ آن زمان بود که مجبور بودیم شعر بگوییم چون کار دیگری نداشتیم که انجام دهیم. و از آنجا شروع شد که ما پیگیر کارهای تازه ای شدیم از ایران و دوستان دیگری هم دیوان مجموعه اولیه فروغ را برای ما تهیه کرده بودند که در تاجیکستان منتشر شده بود. یادم هست که وقتی ما شب ها بیدار می ماندیم و نوشته های فروغ را می خواندیم به هم می گفتیم که چه جالب که به زبان فارسی هم می شود به سبک روسی شعر نوشت. یعنی شعر فروغ برای ما بسیار مدرن و متفاوت بود. چون ما احتمالاً باور کرده بودیم که دیگر به زبان تاجیکی نمی شود شعر قوی گفت. چون زبان تاجیکی انقدر ایستاده و از اصل خودش دور شده بود که دیگر نه فارسی بود و نه روسی. ولی شعر فروغ این امید را به ما برگردانده بود. از آن سن من دوباره شروع به شعر نوشتن کردم. استادی هم داشتیم که خودش شعر نمی گفت ولی ما را تشویق می کرد و می گفت: بخاطر خودتان که نیامدید زبان و ادبیات بخوانید. واقعیت هم همین طور بود چون در آن زمان یک قانونی آمده بود که طبق آن اگر 20 نفر در سال در این بخش ادبیات فارسی ثبت نام نکنند، بخش تعطیل می شود. ما با توجه به این که دوست داشتیم رشته های دیگر را بخوانیم و ادبیات را در وقت فراغت خودمان بخوانیم، تنها بخاطر اینکه این بخش تعطیل نشود ما ادبیات و زبان تاجیک را دنبال کردیم. باز هم به همین دلیل باید شعر می گفتیم و حکایت و مقاله می نوشتیم که روزنامه ها تعطیل نشوند.
روزگار و زندگی تاجیکان در سمرقند و بخارا با روزگار تاجیکان در تاجیکستان فرق می کرد. ما همینطور باید کارهایی هم برای باورهای خودمان و دیگران انجام می دادیم. من به یاد دارم که ما شعر می نوشتیم و برای همدیگر می خواندیم و همان جا پاره می کردیم.
ادامه ی زندگی زبان فارسی تاجیکی
وقتی که جنگ های داخلی تاجیکستان بعد از فرو پاشی اتحادیه شوروی شروع می شود، بسیاری از شاعران و نویسندگان سمرقندی که به تاجیکستان رفته بودند، یعنی ازبکستان را ترک کرده بودند، دوباره به وطنشان و به سمرقند برمی گردند. و این باعث می شود که بالاخره ما استاد واقعی را ببینیم و استادی کنار ما بنشیند و بگوید وزن چی هست و چطور باید آن را یاد گرفت و یا به عنوان مثال خانم خرّم که از دوشنبه آمده بود از معروف ترین نقد نویسان سینما و تئاتر تاجیکستان بود. ایشان کنار ما می نشستند و از زیبا شناسی در ادبیات صحبت می کردند. این مسائل باعث شد که حدود هفت-هشت نفر دانشجوهای سرگردانی مثل من، استادی ببینند و یک کمی از مردم عادی تفاوتی پیدا بکنند. این باعث شد سمرقند همچنان مطرح هست. و دوستان هم سن من مثل دلشاد فرهاد زاد و خواجه، به شاعران محکم و به استادان دانشگاهی بسیار با ارزش و با اعتباری تبدیل شدند که هم اکنون در سمرقند هستند و با همۀ سختی هایی که هست، همچنان در آنجا مانده اند که به مبارزه ادامه دهند.

 

ایرج ادیب زاده :
خانم شهزاده شما سه مجموعۀ شعر دارید، صبر سنگ، عصیان روح و در سایۀ سفر. آیا شعرهایتان در این مجموعه ها تفاوت کرده و یک دگرگونی دارند؟ همان طور که اشعار فروغ فرخ زاد یک سیری داشت و از شعر به سبک قدیم شروع کرد و همینطور آمد تا به یکی از پرچم داران و پیشتازان  شعر نو ایران تبدیل شد. شما شعر هایتان در این سه مجموعه چطور هستند؟ آیا یک خط سیری را طی کردند؟
شهزاده سمرقندی :
حتماً همینطور هست. این چیزی است که همه آن را تجربه می کنند. من مجموعۀ اولی که منتشر کردم صبر سنگ بود و هر بار که به سمرقند بر میگردم و هرجا که نسخه ای از آن را می بینم دلم می خواهد آن را پاره کنم یا بسوزانمش. بخاطر اینکه شعر هایی که من آنجا منتشر کردم را دیگر قبول ندارم. چون آن شعر ها مربوط به دورانی می شوند که من و بسیاری از دیگر دوستانم،خودمان را مجبور می کردیم که شعری بگوئیم که دیگر در تاجیکستان و در مسکو و یا در جاهای دیگر؛ نگویند که سمرقند از دست رفته و دیگر کسی را ندارد که دنبال شعر و ادبیات باشد. این از مجموعۀ اول بود. و مجموعۀ دوم دقیقاً در آن زمانی هست که ما با شعر های فروغ آشنا شدیم و بعداً بوف کور صادق هدایت به دستمان رسید و بعداً هم مجموعۀ شعرهای سهراب سپهری. عصیان روح دقیقاً آن دوران را در بر می گیرد. و امّا مجموعۀ در سایۀ سفر ؛ کاملاً متفاوت با دو مجموعه قبلی از کار در آمد. بخاطر اینکه من خودم را همچنان باید از اول پیدا می کردم به همین دلیل اسمش را گذاشتم در سایۀ سفر . و دیگر از دنیائی که در سمرقند داشتم فاصله گرفته بودم.
مقایسه، هر انسان را را وادار می کند که به مسائل ؛ دوباره فکر کند و دنیا را به گونه ای دیگر ببیند.
ایرج ادیب زاده :
خانم شهزاده می توانم از شما خواهش کنم برای اینکه یک لطافتی به گفتگوی ما داده شود، یکی از شعرهایتان را، هر کدام را که دوست دارید برای ما بخوانید؟
شهزاده سمرقندی :
در اینجا یک چیز را اضافه کنم که الآن مدتی است که من در آمستردام به سر می برم و هر شهری حال و هوای خودش را دارد. در لندن که بودم من همچنان شعرهای عاشقانه و عاطفی می گفتم. امّا وقتی وارد آمستردام شدم ؛ بیشتر وقتی به سمرقند فکر می کنم شعر می گویم. و یا وقتی شعر می گویم ؛ سمرقند اولین چیزی است که به ذهنم می آید.
مجموعه ای که الآن جمع شده، همه شعرهایی هستند که از سمرقند و بخارا می گویم و یا از منطقه ای که من از آن دور شده ام ؛ ولی همچنان یک باری بر دوش من هست.
من می توانم از مجموعۀ اخیر یکی را برایتان بخوانم. امیدوارم که خوب باشد.

سمرقندم عروس محزون و بی لبخندم
دور از تو عین ... در نگینم
میان گریه می خندم
دور از تو ؛  اما باز در وصف تو نطفه می بندم
دوراز تو؛ اما همچنان، چشمانم سغدی ست، زبانم فارسیست و دستانم تا ابدیت در دامان توست ؛ ای سمرقندم.
دور از تو، جای دگر نمی شود ؛ که دل بندم

ایرج ادیب زاده :
پایان بخش این گفت و گو با شما خانم شهزاده سمرقندی یکی از شعر های شما است با صدای خود شما.
با سپاس.
شهزاده سمرقندی :
نام این شعر سفر است که من آن را به یاد یک سفری نوشتم که مسیر بسیار زیبایی داشت از سمرقند به بخارا لاله پوش بود. فصل بهار بود و سفری داشتیم با مهدی که می خواست برای اولین بار از بخارا دیدن کند. این شعر را به تازگی در آمستردام به یاد آن روزها نوشتم.

تو را در جشن لاله های سمرقند و بخارا دیدم ؛
در گریبانت عطر خراسان می پیچید
تو شعر می خواندی ؛ من سما می رفتم
در جشن لاله های جادۀ سمرقند و بخارا
خربزه ها دهان وا کرده بودند
اساطیر بیابان یک به یک بیدار می شد در یک قدمی ما
صدای خشم مغول از خوارزم می آمد.
دل ما از امنیت کشتی نوح خوشنود بود
در جشن لاله های جادۀ سمرقند و بخار
; تو شعر می خواندی ؛من سما می رفتم
بخارا در گلخان نشسته بود