سمرقند و بخارا

جمعیت پارسی ‏زبانان کشور ازبکستان که پرجمعیت ترین و تاثیرگذارترین کشور آسیای میانه است گروهی فراموش شده‏اند. تقریباً نیمی از جمعیت 28 میلیونی‏ این کشور را این ایرانی تباران تشکیل میدهند. ازبک‏های حاکم ، میانه خوبی با تاجیک‏های هم‏مرز خود در کشور تاجیکستان ندارند و تاجیک‏های داخل ازبکستان را نیز به نوعی مقهور فرهنگ ازبکی کرده‏اند. در نتیجه وقتی به پارسی‏زبانان این سرزمین باستانی و به یاد مانده از دوران امیر اسماعیل سامانی می‏نگری، هم احساس غرور می‏کنی و هم بغض گلویت را می‏گیرد. بخارا(این شهر ایرا

ویژه صد و یکمین سالگرد جدایی استان خانقین از ایران
ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ دی ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

 

ویژه صد و یکمین سالگرد جدایی استان خانقین از ایران بهمراه خاطراتی از سفر سامان فرجی بیرگانی به کردستان عراق و خانقین..

شهر خانقین در ۱۵۵ کیلومتری شمال شرقی بعقوبه واقع شده‌است و در گذشته به راه خراسان معروف بود. خانقین در در دوران آشوری و ...آکادی‌ها راه بازرگانی دولت بوده و از آنجا به عنوان محلی برای استراحت بازرگانان ایرانی و هندی استفاده می‌شد که رهسپار آنجا می‌شدند
پل الون در مرکز شهر خانقین واقع است. ساسانیان در آن دوران به علت سیلاب‌های شدید این پل را که از ۲۴ پایه تشکیل شده‌است بنیاد کردند و تا دوران یاقوت حموی نیز این پل پابرجا بود، این پل در دوران ساسانی‌ها بدین شیوه کنونی نبوده‌است بلکه پهنای این پل ۱۵۰ متر و ارتفاع آن از سطح زمین ۶ متر بوده‌است.

بر پایهٔ منابع تاریخی برای نخستین بار پل اَلوَن ۱۶۰۰ سال پیش در شهر خانقین ساخته شد و بعد از تخریب آن بار دیگر در سال ۱۸۶۰ توسط یک دختر قاجار ایرانی مرمت و بازسازی شد.

خواهر محمدعلی میرزای قاجار، والی آن زمان کرمانشاه، در سال ۱۸۵۵ برای زیارت اماکن مقدس شیعیان در کربلا و نجف اشرف راهی خانقین شد، اما در آن سال سیلاب سختی جاری می‌شود و وی تصمیم می‌گیرد هزینه سفر خود را به علاوهٔ هزینه‌ای بیشتر برای ساخت پلی در خانقین صرف کند. وی شماری معمار اصفهانی را با خود به خانقین آورد و با استفاده از چوب گردوی واردشده از کرمانشاه این پل ساخته شد.[۷]


29 آذر 1291 خورشیدی براساس مقاوله نامه تهران شهر لرنشین و کردنشین خانقین برای همیشه از ایران جدا شد، نه در این سو نه در آن سوی مرز کسی تاریخ مظلومانه این شهر چیزی بیاد ندارد، نامها و کلمات قدیمی یکی یکی ازبین می روند و معمرین لری دان در خانقین و علی غربی ، بعقوبه، مندلی، و بدره چشم از جهان فرو می بندند،علاوه بر کردها .. لرهای عراق هویتی چند تکه درمیان عرب و کرد و روند جهانی شدن پیدا می کنند.



""خلاصه ای از مقاله ...
"سامان فرجی بیرگانی: جغرافیای انسانی لر ، سرزمینی فراتر از آن خط سیری است که به موازت زاگرس از غرب ایران به سمت جنوب و کرانه های خلیج فارس کشیده می شود، دوسال قبل در سفر خود به کردستان عراق تلاش نمودم تا حقایقی از لرهای عراق را در یابم.

از ذوق زدگی تا استقبال، و از تکذیب تا احساس خطر ، انتشار گزارش آن سفر، نظرات مختلفی را برانگیخت. اتهامهای ناروایی هم از برادران دو سوی مرز نصیب اینجانب و همسفر قبلی ام روانه شد، طوری که تا یکی دو سال، جسارت پرداختن به موضوع لرهای عراق را از دست دادم و مشغله های زندگی هم امکان پرداختن بیشتر به لرعراقی را از من سلب نمود، البته رهاورد آن سفر هم خالی از اشکال نبود، بیشتر به نقل به مضمون نظریات دیگران در خصوص لر گذشت، از جمله موضوع جمعیت لرهای عراق که ذکر عدد دو میلیونی در گزارش قبلی ام بعدها دور از حقیقت و غلو آمیز خوانده شد.نکته ای که در اینجا قابل ذکر است آن است که اگرچه ممکن است میان واقعیت و آنچه بیان می شود فاصله زیادی باشد، اما نباید چندان هم به ارایه دهندگان این اطلاعات و آمار بدبین بود و راه تخطئه آنها را در پیش گرفت،، در عراق نیز همین وضعیت وجود دارد، و جزبا تحقیقات میدانی تنها با روش احتساب جمعیت شهرها و مناطق لرنشین ، برآوردی تخمینی از فرهنگ لر قابل محاسبه است.
....


خانقین: (خانکوی)

خانقین مستعرب خانکوی در غرب کلار و در منتهی علیه مرز جنوب غربی اقلیم کردستان قرار دارد، خوشبختانه پلیسهای مستقر در مسیر سختگیری چندانی نمی کنند، کمتر از 50کیلومتر دیگر به سمت غرب و در مسیر جاده ای که به سمت بغداد می رود، شهر کهنسال خانقین وجود دارد ، در یکی از ایستهای بازرسی پلیس امنیتی می پرسد (خلکه کویه نی- خلق کجا هستید) ازچه قومیتی هستید؟ این سئوالی معمول در ایستهای بازرسی اقلیم کردستان است، و جواب آن می تواند یکی از گزینه ها باشد: کرد، فارس، عرب، ترک .

جواب می دهم «لر» زن و مرد مسافری کنار من، در ماشین قرار دارند، زن لبخند خواهرانه ای تحویل می دهد، می پرسم مردم خانقین لر هستند می گوید بلمه ما لرهستیم. اولین برخورد جدی ام در میان عوام با واژه لر زن می گوید ماهم لر هستیم (به زبان کردی) در این چند روز تا بحال به این صراحت کسی خود را لر نخوانده بود.

و بعد صحبت گل می گیرد که خانقینی ها لر هستند ، راننده فارسی بلد است و ماشین زیر پایش هم سمند است، می پرسد لرها در ایران چند تا شهر دارند و از جمعیت آنها می پرسد، ، مهمترین مشخصه خانقین رودخانه ی الوند و پل قدیمی است که به گفته ی مردم شهر توسط ایرانی ها ساخته شده ، رود الوند از ایران سرچشمه می گیرد و در خود نام رود هم لغت لری قابل شناسایی است، نام محلات عبارت است از بازار، سرا، کهنه، میل بالا و... نامهای آشنایی هستند که ارتباط من را با این شهر نزدیک می کند آب و هوای خانقین گرمسیری است و در جلگه حاصلخیز رود الوند واقع شده است.

ترکیب قومی این شهر عبارت است از80 درصد کردها (لرها) 15 درصد ترکمن و 5 درصد عرب، خانه ها و خیابانهای قدیمی در خانقین به وفور دیده می شوند، گورستان قدیمی خانقین با سنگ قبرهای بزرگ و صندوقچه ای می تواند یکی از جاذبه های گردشگری آن باشد ، در کنار رود الوند در یک قهوه خانه به امید یافتن مصاحبی که قدری راجع به تاریخ و مردم آن راهنمایی مان کند می نشینم.

دو مرد میانسال که بعدن خود را کارمند شهرداری معرفی کردند، توجهم را جلب می نمایند اجازه می خواهم تا کنار میز آنها باشم، به لهجه روانتری از کردی که نسبت به شهرهای شمالی به فارسی و لری نزدیکتر است، صحبت می کنند برای شنیدن صحبتهای آنها به زحمت زیادی نیاز نیست.

از قومیت لر سئوال می کنم ، اینها به صراحت می گویند که مردم خانقین اصالتن لر هستند و زبان آنها لغاتی دارد که در لهجه های شمالی تر کمتر دیده شده است، اغلب مردم خانقین شیعه هستند.

خانقینی ها موسیقی روانتری دارند، که به دستگاه دشتی نزدیک است، نسبت به کردهای شمالی غم آلود تر و جنب و جوش کمتری دارند.

توسعه در خانقین شتاب کمتری نسبت به مناطق شمالی اقلیم دارد و یک دلیل مهم آن وضعیت مورد مناقشه ی سیاسی اش درمیان دولت مرکزی و کردستان است.

با دو مرد 30و40ساله از طایفه ی ارکوازی در این تفرجگاه به صحبت می نشینم تندیس مردی در فضای سبز کنار رودخانه قرار دارد، نام صاحب تندیس را می پرسم؟ جواب می گیرم خدادعلی خواننده ی دهه50میلادی در خانقین. در خصوص زبان لری و فرهنگ و اقتصاد، خانقینی ها بشدت نگران از وضعیت سیاسی خود هستند و همه ی پاسخهای آنها به سیاست ختم می شود، می گویند طی سالهای گذشته بسیاری از لغات خانقینی از بین رفته است و خواننده های نسل جدید از لغاتی که در آوازهای خداداد علی بود استفاده نمی کنند، هویت خانقینی در حال فرو رفتن در هویت کردهای شمالی است. می پرسم نظر شما در خصوص پیوستن به اقلیم کردستان یا دولت مرکزی چیست می گویند اگر به انتخاب خودمان باشد خانقین اقلیمی جداگانه است اما چون اینجا ضعیف است تمایل ما به اقلیم بیشتر از دولت مرکزی عراق است.

علی که جوانتر است می گوید اگر دنبال لرها می گردی چندسال دیر آمدی، پدر من لری صحبت می کرد و بستگانی در ایلام داشت و یکبار به همراه عده ای از فامیل پیاده تا شاهزاده احمد در لرستان ایران آمده بودند، ایوب از شبهای مانده به نوروز در زمان بعثی ها می گوید که مردم شبها آتش روشن می کردند و بعثی ها در کوچه ها به دنبال آنها دویده و تیر اندازی می کردند.


در لباس خانقینی ها پوششی به نام کوا (قبا) وجود دارد. تفاوتهایی میان لباس مردهای خانقین و دیگر کردها هست، دریک عکاسی چندین عکس از لباس زنها و مردهای عشایر اطراف خانقین را می بینم لباس زنها دقیقا مانند لباس زنان لرستان است، مرد عکاس فارسی می داند و چند سی دی از آهنگهای قدیمی را می دهد که لغات خانقینی در آن بیشتر از لغات فعلی است.

اسامی مورد استفاده در میان لرهای عراق مثل پدران و مادران من و شما در همین لرستان ایران است، دقیقا با همان تلفظ لری منحصر به فرد! به نحوی که اگر هم‌نسلان بنده این اسامی را تا انتها ملاحضه بفرمایند به احتمال قریب به یقین نام‌هایی مشابه با بستگان سالمند خود را در این اسامی خواهند یافت. اگرچه این نام‌ها در لرستان امروز کمتر به کار می‌روند، اما همگان بر لری بودن اسامی چون «اَشی، شاطلا، نازه، نازاره، خئروانو، خیزران، دلوَر، خاسبانو، مُرواری» و یا «شئخه، کُسه، جَمشئر، روسم، کَل‌ولی، شئره، شاعباس، نظر، قیطاس و ... » اذعان دارند.
- به سیمه

2 - تاووس [طاووس]

3- حه‌لیمه [حلیمه]

4- حه‌میده [حمیده]

5- خاسبانو

6- خامبانو

7- خان‌په‌سه‌ن

8- خه‌ێــروانو [خیر وانو]

9- خێـزران [خیزران]

10- دڵــوه‌ر [دِلوَر= دلبر]

11-زه‌ری [زَری]

12- زه‌رینه

13- زینه‌ت [زینت]

14- سه‌کینه [سکینه]

15- سه لتنه [سلطنه]

16- سه‌لیمه

17- سه‌هه‌ر [سحر]

18- شا‌په‌ر وه گ [شاپرور]

19- شا‌په‌ری [شاپری]

20- شاه‌په‌سه‌ن [شاپسن]

21- شاه‌طلا

22- شاهبانو

23- شه روانو [شهربانو]

24- فانوس

25- قه‌شه‌نگ [قشنگ]

26- قه‌مه‌ری [قَمَری]

27- کیشوه‌ر [کشور]

28- که‌ڵتوم [کلثوم]

29- گوڵوانو [گل وانو]

30- گه‌وهه‌ر [گؤهر]

31- مرواری [مروارید]

32- نازاره

33- نازه

34- نرگس

35- نسره‌ت [نصرت]

36- نه‌جیمه

37- نیم طلا

38- نیۆروانو [نیر وانو]

39- هاجه‌ر [هاجر]

40- ئاوه‌نوس [آؤه‌نوس]

41- ئزمه‌ت [عصمت]

42- ئه‌شی [ اَشی]



2- اسماء الرجال

1- بارانی

2- بازﮔیر

3- به‌رزو [بَرزو]

4- په‌نج‌ئه‌لی [پنجعلی]

5- په‌نشمه [پنشمه= پنجشنبه]

6- تاماس [طهماس]

7- ته‌قى [تقی]

8- جه‌مشیر [جمـشئر]

9- جهانﮔیر

1- ﭼراخ

11- ﭼراخ‌ئه‌لى [چراغعلی]

12- خدادا

13- داره

14- ده‌رویش

15- رضا خان

16- روسه‌م [روسم = رستم]

17-روسه‌م‌خان

18- سوراو [سهراؤ=سهراب]

19- سه‌ید جافر [سید جافر]

20- سه‌ی خان [سید خان]

21-سه‌ی‌مامه ی [سید ممه= سید محمد]

22- سه‌ى که‌ره‌م [سیدکرم]

23- شاه‌ما‌مه ێ [شاممه=شاه‌محمد]

24- شاه مراى [شاه‌مرا = شاهمراد]

25- شاه نه‌زه‌ر [شانظر]

26- شاه ئه‌باس [شا عباس]

27- شه‌که‌ر [شکر]

28- شه‌مه [شمه = شنبه]

29- شێـخه

30- شێـخه‌لی [شیخعلی]

39- شێــرالی [شیرعلی]

40- شێــره

41- شێــره‌گه

42- صه‌فه‌ر [صفر]

43-عنایه‌ت [عنایت]

44- عه‌بده‌لی [عبدعلی]

45- عه‌لی به‌گ [علی‌بَگ]

46- عه لی جان [علی‌جان]

47- عه لی مروه ت [علی‌مروت]

48- عه لی مه ر دان [علی‌مردان]

49- عه لى داى [علی‌دا]

50- غوڵام [غلام]

51- فڵامرز [فرامرز]

52- فه تالی [فتحعلی]

53- فه رزالى [فرضالی]

54- فه رهای [فرهاد]

55- فه یز الله [فیض الله]

56- قربان

57- قمه ر وه گ [قمر وگ]

58- قوڵى

59- قه مبه ر [قنبر]

60- قه مرالی [قمرالی]

61- قه مه ر [قَمر]

62- قێــتاس [قئطاس]

63- قێــصه ر [قیصر]

64- که سـه [کَسَه]

65- که ڵوه ڵى [کل‌ولی]

66- گوﭼانى

67- گوڵمامگ [گل‌مَمه = گل‌محمد]

68- گه نجه لی [گنجعلی]

69- مراده لی [مرادعلی]

70- ملا نه زه ر [ملانظر]

71- میرزا

72- میرا لی [میرزا علی]

73- نه ریمان

74- نه زره لی [نظرعلی]

75- نه زه ر [نظر]

76- نه قى [نقی]

77- نێـورما مه ێ [نورممه=نورمحمد]

78- نێـوره لی [نورعلی]

79- وه لی وه گ [ولی‌وَگ]

80- یاره

81- یاوه ر [یاور]

82- یه د الله [یدالله]

83- ئازاخان [آزا خان]

84- ئاغالی [آغاعلی]

85- ئامامه ێ [آمَمه]

86- ئسکه نده ر [اسکندر]

87- ئه ڵـماس [الماس]

88 - ئه لى [علی]

89- ئه مه د وه گ [احمدبگ]
 

نادره‌ی اندیجانی(اندیجان، ۱۷۹۲-۱۸۴۲م.، ۱۲۵۸ق.) بانوی سخنور فرارود
ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ دی ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

نادره‌ی اندیجانی(اندیجان، ۱۷۹۲-۱۸۴۲م.، ۱۲۵۸ق.) از سخنوران بلندآوازه و دوزبانه‌ی فرارود که با دو زبان پارسی و ترکی چغتایی شعر می‌سرود، در خاندان رحمان قلی‌خان، حاکم اندیجان زاده شد. نام اصلی وی ماهلرآییم بود و با تخلّص‌های نادره، کامله و مکنونه شعر می‌سرود. او در سال ۱۲۲۲ ه. با عمرخان، حاکم مرغیلان که طبع شاعری داشت و با تخلّص "امیر...ی" با پارسی و ترکی شعر می‌گفت، ازدواج کرد. عمرخان در سال ۱۲۳۸ ه. درگذشت و نادره که از "استاد و ولی‌نعمت خود" محروم گشت، در سوگ او چندین مرثیه جانسوز نوشت. نادره از زنان فاضل، روشن‌فکر و بااستعداد زمان خود بود و در رشد حیات ادبی و فرهنگی کشور نقش بسزایی گذاشت. در دوران زندگی او میان حاکمان بخارا و خوقند مبارزه و رقابت‌های شدید به میان آمد که شاعر را تحت تأثیر عمیق قرار داد و این پریشانی و ناراحتی در اشعار او به روشنی مشاهده می‌شود.

پس از درگذشت عمرخان پسر ۱۴-ساله‌اش محمّدعلی خان به تخت شاهی نشست، امّا امور اداره‌ی کشور در دست نادره بود و به او در اداره‌ی حکومت مشورت‌های سودمند می‌داد. امیر نصر‌الله منغیت، امیر بخارا در سال ۱۲۵۸ ه. به خوقند لشکر کشید و این ملک را تحت تسلّط خود درآورد و بسیاری از اهالی این شهر، از جمله نادره و پسرش را کُشت. نادره در مدّت بیش از سی سال همواره از اهل ادب و هنر حمایت می‌کرد و اهل فضل را در دربار جمع آورد و نیز در رونق و رشد بازارها و مسجد و مدرسه‌ها خدمات فراوان انجام داد و چندین مسجد، مدرسه و کاروانسرا بنیاد کرد. نادره صاحب "دیوان" پارسی و ترکی است. دیوان او بیش از ۱۰ هزار بیت بوده که بخش عمده‌ی آن را غزلیات تشکیل می‌دهند. دیوان کامل او در سال ۱۹۶۳ در تاشکند منتشر شده است.

نادره پس از درگذشت شوهرش- امیر عمرخان، والی خوقند دستور تهیه‌ی دیوانش را داد، که این دیوان با خط نستعلیق در کاغذ خوقندی و در ۱۳۲ صفحه است، که در مقدّمه‌ی آن شاعر دلیل تهیه و تدوین و انتخاب "مکنونه" را به عنوان تخلّص این‌گونه می‌آورد:"در این مثبت منکوهه‌ی مستوره‌ی مرغوبه‌ی او و عفیفه‌ی دلپذیر محبوبه‌ی پرده‌ی عفّت و سلطنت پناهی، سایه‌پرورد خیمه‌ی حشمت و پادشاهی، گوهر محیط نسب و کمال، دُرّ نایاب صدف عزّت و اقبال، در شیوه‌ی فقراپروری مسلّمه‌ی خاص و عام، در ادراک و مشق اشعار دلپذیر ضعیفه‌ای (بود) بهتر از هزار مرد خردمند، اوصاف حمیده و خصلت‌های نیکوی و از حد افزون و از شمار بیرون بود. لیکن این غلام نمک‌خوار را از آن مستوره‌ی حرم عفّت از این بسیار سخن گفتن از ادب دور بود، مختصر نمودیم. خلاصه الکلام، آن تاج‌النسا مخدَّره‌ی پرده‌ی عزّت و الا، گاهی به حسب خوشی اوقات از غزل‌های بسیار جمع گردیده، به فرمان عالی و آن اشعار در این مجموعه جمع نموده شد...

به صواب‌دید غلامان معنی‌پسند و خادمان فطرت‌بلند تخلّص آن گوهر مستوره‌ی صدف عفّت و جهان پناهی مکنونه مقرّر و معیّن گردید.

این نام شد به شعر نشان بیان او،
آری، تخلّصیست موافق به شأن او.
اقبال یافت فهم معانی ز فطرتش،
رونق گرفت شعر به دور و زمان او!

نادره سراینده‌ی عشق و محبّت صمیمی و به دور از هر گونه ریو و ریاست و این موضوع- یعنی عشق در حقیقت جان‌مایه ادبیات پارسی را تشکیل می‌دهد و شاعر پاکدل نیز در این عرصه دنباله‌رو گذشتگان است و مسیر آنان را ادامه‌ می‌دهد و می‌گوید:

از کتاب عشق چندین داستان دارد دلم،
همچو داغ لاله از سودا نشان دارد دلم.

و:
در محبّت بوالعجب افسانه‌ها انگیختم،
در جهان آوازه‌ی این داستانم می‌رود.

دکتر محبوبه قادرآوا، محقّق و پژوهشگر پارسی‌زبان، که در سال ۱۹۶۷ انتشارات "عرفان" شهر دوشنبه "دیوان" نادره را در تهیه‌ی وی با حروف سیریلیک با شمارگان ۹ هزار نسخه منتشر کرد، در باره‌ی جایگاه نادره در ادبیات پارسی و اهمیت اشعار او چنین می‌نویسد: "نادره زنی با صبر و طاقت، با متانت و قوی‌اراده بود و هرگونه دشواری‌ها را تاب آورده، می‌کوشید که آنها را از سر راه حیاتش برطرف کند. او شاعره‌ی آزادفکری بود که تنها به امر دل پاک خود اطاعت داشت، نداهای پرحرارت آن را در شعرهایش افاده می‌کرد. در بسیار اثرهایش که واقعه‌های حیات را انعکاس می‌نماید، مسئله‌های عمده‌ی زمان و طلب زندگانی را دلیرانه و اکثراً آشکارا به میان می‌گذاشت. شاعره در یک قطار غزل‌های شورنگیز و هیجان‌بخش خود آتش دل‌های پاره گردیده را بیان کرده، به تصویر حیات تلخ و تند و روزگار تیره و تار زمانش با مهارت بلند پرداخته است.

زاهد خشک، از چه می‌پرسی ز حال زار من؟
سینه‌ی پرحسرتی دارم، جوابم آتش است.
در کلامم نیست، مکنونه به غیر از سوختن،
دفترم مجموعه داغ و کتابم آتش است.

اگرچه نادره چندی در درگاه خان می‌زیست، امّا از ناکامی و نبودن روز روشن و خرسندی می‌نالید، از جبر و جفای فلک، از بی‌وفایی و ظلم یار شکایت داشت. افسوس‌ها می‌خورد و بعضاً از حیات مأیوس می‌گردید؛

جز غمت بر دل افگار نمی‌دانستم،
جز محبّت به رهت کار نمی‌دانستم.
من ندانم ، که چه کردم ز وفا کوتاهی؟
تا به این رتبه جفاکار نمی‌دانستم.
یک نفس خاطر خوش نیست مرا، مکنونه،
جبر یار این همه بسیار نمی‌دانستم.

به هر صورت، نادره هرچند همسر والی خوقند-امیر عمرخان، که و نیز دستی به شعر و ادب داشت و میان آنها گاه مناظره‌های منظوم صورت می‌گرفت (چنانچه استاد عینی در "نمونه‌ی ادبیات تاجیک" می‌نویسد:"از روی شنید، نادره را در پارسی و ترکی دیوان مکمّل است.حیفا، که بنا بر متبوع نابودنش دیدنش میسّر نشد. در مجموعه‌ی "بلم اوچاغی"، که در تاشکند در سال (۱۹۲۳-۱۵ ماه می)(شماره‌ی ۲-۳) نشر شده است، ترجمه‌ی حال و اشعار ترکی‌اش نقل شده باشد هم، اشعار پارسی‌اش ذکر نشده است. تنها از "تواریخ خمسه‌ی شرقی" سؤال و جواب پارسی زیر به نام او از روی گمان نقل شده است.

سؤال و جواب
سؤال عمرخان؛
زیر دامان تو پنهان چیست، ای گل‌پیرهن؟
جواب نادره؛
نقش سمّ آهوی چین است در برگ سمن!
عمرخان؛
باز تشبیه دیگر کن، تا بگردم از سرت!
نادره؛
غنچه‌ی سیراب را ماند، که نشکوفته دهن!

ولی هم‌چنان که گفته شد، از دست زمانه بسی رنج و غم کشیده و این درد او را مجبور به فریاد می‌کند، که می‌گوید:

چون نصیبم همه ناکامی و مأیوسی شد،
خاک بر گردش این عالم و دور ایّام!
عمر بگذشت چو، مکنونه، به نامنظوری،
یک نگه بر من آواره ندارد انعام.
در جای دیگر می‌سراید:
عمریست بر مرام دل زار می‌تپم،
یک بار هم نرفت فلک بر مرام من.

و یا:
با ما نگشته تلخی ایّام کارگر،
دارد علاج آن بت شیرین‌زبان ما.

به هر روی، نادره در ادبیات پارسی‌زبان قرن ۱۹ ی ورارود به عنوان سراینده‌ی آزادی و انسان‌دوستی و ترقی‌خواهی و زنی، که در اشعارش علیه ظلم و بیداد زمانه صدا بلند کرده، یاد می‌شود و در شمار خوبان نیکنام پارسی‌گوی نام برده می‌شود، که در زیر چند غزل او به عنوان نمونه در خدمت علاقه‌مندان کلام موزون قرار می‌گیرد؛

انتظارم بر تو، ای سرو خرامانم، بیا،
جان به کف ایستاده‌ام، برخیز، جانانم، بیا.
چند از ناز و تغافل تند می‌رانی سمند،
مردمی کن؛ پای نه در چشم حیرانم ، بیا.
صبح وصل من ز خورشید جمالت نور داشت،
شام هجران تیره شد، ای ماه تابانم، بیا.
بی تو در کنج ندامت درد هجران می‌کشم،
وارهان. ای سرو ناز، از درد هجرانم، بیا.
چشم خواب‌آلود من راحت ندارد بی رخت،
تا بیاساید دمی مژگان به مژگانم، بیا.
ای بهار ناز، چون گل‌های باغ، از رفتنت
چاک چاک است از گریبان تا به دامانم، بیا.
سرو دلجویت گر از گلزار دامن می‌کشد،
در ریاض جویبار دیده بنشانم، بیا.
چشم حیرانم پر طاووس انشا می‌کند،
همچو گل بی‌پرده، ای رشک گلستانم، بیا.
از خیال زلف او، مکنونه، پُر آشفته‌ام،
ساعتی بر پرسش حال پریشانم، بیا.
***

ای باد، بر ز تلخی هجران پیام ما،
شاید که بشنود بت شیرین‌کلام ما.
مجنون و ما به راه جنون گام می‌زنیم،
تا نام عشق ختم شود بر کدام ما.
تا حشر زان زمین گل و شمشاد سر کشد،
هر جا گذشت سروقد خوش‌خرام ما.
می‌خواستیم سوز دل و سینه‌ی خراب،
آخر، جفای عشق برآورد کام ما.
عمریست از غبار درش سرمه آرزوست،
بر آستان او که رساند سلام ما؟
شب‌ها چو شمع دود برآورد از جگر،
یا رب، ز هجر او که کشد انتقام ما.
ما را مخوان به محفل عشرت که بی لبش
زهرابه است رشحه‌ی عیش مدام ما.
مکنونه هم ز خاک‌نشینان کوی اوست،
باد صبا رسان به سگ او پیام ما.
***

دوستان، گوید دلدار شکرخای مرا،
کز تبسم جان دهد افسرده اعضای مرا.
شام عمرم در سیه‌بختی به تاریکی رسید،
باخبر سازید یار ماه‌سیمای مرا.
گر به سیر راه عشق او نگردد پایمال،
بشکنید از سنگباران ستم پای مرا.
در خیال یار، چون نظاره، جانم می‌تپد،
گر به یاد آرد کسی روزی تماشای مرا.
راستی‌های فغان و آه من معلوم نیست،
سرو موزون قامت خورشیدبالای مرا.
من غبار دامن خورشید دارم آرزو،
خنده می‌سازد خرد این سعی بیجای مرا.
همت عشقم نبیند بر سریری سروری،
بخت اگر بر آستان او دهد جای مرا.
چرخ-دون، دلدار- بی‌پروا و افغان- بی‌اثر،
ای خدا، رحمی، دل اندوه فرسای مرا.
شعر من، مکنونه، تأثیر دیگر دارد به دل،
نیست غیر از درد دل معنی سخن‌های مرا.
***

ای دل دیوانه، از غم شاد باش،
از هوس‌های جهان آزاد باش.
چشم پوش از جلوه‌ی موزون قدان،
طالب آن سرو حوری‌زاد باش.
کام جوی از لب شیرین او ،
مدّتی در کوه غم فرهاد باش.
غمزه را تعلیم مشق ناز کن،
در طریق دلبری استاد باش.
جلوه‌گاه ناز او خواهی شدن،
ای دل ویران من، ‌‌آباد باش.
رفت از دست تو دامان وصال،
بعد از این در معرض فریاد باش.
آخر هر مشکل آسانی بود،
بعد از این، مکنونه، از غم شاد باش.
***

سال‌ها شد، که اسیر قد بالای تویم،
عمرها شد، که گرفتار تمنّای تویم.
گرچه هیچم به ره عشق تو مانند غبار،
هرچه باشم، چو زمین فرش کف پای تویم.
بر پریشانی حال دل من رحم نما،
عاشق سوخته‌ی زلف سمن‌سای تویم.
سیر قُمری به هوای قد سرو است بلند،
دولتم بس، که چنین واله و شیدای تویم.
رفت صبر از دل و راحت ز تن و هوش ز سر،
رحم کن، غمزده و بیدل و رسوای تویم.
تا به کی تلخی هجر تو ندانم، باشد؟
به هوس دلشده‌ی لعل شکرخای تویم.
ای گل تازه، ز مکنونه مکن قطع نظر،
گرچه خارم، همه تن فرش کف پای تویم.
***

ریخت دوران شربت تلخ اجل در جام تو،
تلخ کرد ایّام آب زندگی در کام تو.
اوّل آن اوج کمال قدر و آخر این زوال،
خلق حیرانند در آغاز و در انجام تو.
حالیا در گریه‌ی زار است چون ابر بهار
همچو گل هر کس، که می‌خندید در ایّام تو.
بر سر ایوان عمرت، نغمه زد مرغ اجل،
ای به نیکی شهره تا روز قیامت نام تو.
در بهشت جاویدان زیرا که با خود برده‌ای،
زاد راه آخرت، یعنی که لطف عام تو.
هم‌نشینت هر نفس هوراسرشت دیگر است،
خسته شد مکنونه اندر هجر بی‌آرام تو.


تولد یک فرهنگ واژگان تازه از آثار مولوی در گفتگو با حیات نعمت، شاعر سمرقندی
ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ دی ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

 

تولد یک فرهنگ واژگان تازه از آثار مولوی در گفتگو با شاعر سمرقندی


حیات نعمت، شاعر و پژوهشگر سمرقندی، فرهنگی از واژگان آثار مولانا جلال‌الدین بلخی را تهیه کرده و برای چاپ به وزارت فرهنگ تاجیکستان سپرده است.

او هشت ماه پیش برای تهیه و تألیف...این کتاب که "فرهنگ مردمی آثار مولوی" نام دارد، از سمرقند به دوشنبه آمده و اتاق کوچکی را در مهمانخانه "فرهنگ" وزارت فرهنگ تاجیکستان محل کار و زندگی خود قرار داده بود.

شمسیه قاسم خبر نگار بی بی سی قبل از بازگشت حیات نعمت به سمرقند به دیدار او رفته و در مصاحبه‌ای از کار و فعالیت های او در زمان اقامتش در تاجیکستان جویا شده است که در زیر می خوانید:

نخست، لطفاً بگویید که کتابی که از سال ۲۰۰۴ مشغول تألیفش بودید، از چه لحاظ برای شما مهم است؟

کلمه هایی که من یافتم، تقریباً ۸۰ درصدش در هیچ فرهنگی نیست، نه در فرهنگ تاجیکی، نه در فرهنگ دهخدا و معین و عمید... یعنی در فرهنگهای ایرانی هم نیست.

بعضی کلمه‌ها هستند، اما معناهایشان دیگر است، یعنی به آن معنا نیامده‌اند که مولانا به کار برده است. ایرانیها هم، مثلاً زرین کوب و فروزانفر می‌گویند که مولانا الفاظ نامأنوس دارد، تعبیرات عجیب و غریب دارد.

وقتی ما در سال ۲۰۰۴ در مرکز مدنیت تاجیکان در سمرقند در قالب یک گروه به مثنوی‌خوانی آغاز کردیم و تحلیل می‌کردیم، پی بردیم که کلمه‌های زیادی دارد که در زبان زنده ما استفاده می‌شوند، اما آن کلمه‌ها در هیچ فرهنگ واژگانی نیستند.

به این ترتیب، ضروری شمردم که چنین فرهنگی را ترتیب بدهم. غیر از این، حالا در تاجیکستان، فرهنگ زبان نو تهیه می‌شود و به من گفتند که فرهنگی که من از آثار مولوی تهیه کرده‌ام، برای تاجیکستان از این لحاظ نیز مهم است.

می‌شود از این گونه کلمه‌ها که می‌گویید در فرهنگها نیستند یا معنایشان دیگر آمده، چند مثال بزنید؟

مثلاً، در "دیوان" شمس می‌گوید: ای دل بزن انگشتک، بی زحمت لیولک.

به انگشت در تاجیکستان بعضیها در لهجه "چیلیک" می‌گویند، اما بعضیها در شمال "لیلک" می‌گویند، از جمله در سمرقند.

یا مثلاً می‌گوید:

تتیپایم، افندی این چه کردی،

تتیپا تا تتیپا، ای افندی.

در سمرقند وقتی کودک تازه راه رفتن را می‌آموزد، به آن "تتیپا" می‌گویند. پس مولانا می‌گوید تتیپایم کردی، یعنی مرا دوباره راه رفتن آموختی.

یا بگیریم در زبان تاجیکی، نه تنها در زبان گفتگویی، بلکه در ادبی نیز تا سالهای ۱۹۸۰ واژه "تمنا" به معنای ناز و کرشمه استفاده می‌شد، و این کلمه را به معنای آرزوی و امید استفاده نمی‌کردند. و مولانا نیز می‌گوید:

هر کسی دارد در سینه تمنای دیگر،
و-آن سر چشمه، کز او زاد، تمنا برگو.

تمنای دوم را مولانا در اینجا به معنای ناز و کرشمه استفاده کرده.

یا مثلاً عبارت "سلام خشک" را در فرهنگها "سلام و علیک بدون احوال‌پرسی" معنی کرده‌اند، اما مردم ما این عبارت را به معنای "سلام بدون یک دستاویز یا تحفه" استفاده می‌کنند و مولانا نیز این عبارت را به همین معنی استفاده می‌کند.

اما آیا ضروری بود که برای آثار مولانا فرهنگ واژگانی جداگانه داشته باشیم؟

تفسیر آثار مولانا کار سهلی نیست و من خواستم حداقل با تهیه این لغت سهمی در این کار بگیرم.


مثلاً فرهنگ "شاهنامه" هست، اما برای آثار مولانا فرهنگ نیست. اما باید گفت که در فرهنگ "شاهنامه" هم، من دیدم، در آن برخی اشتباهها آمده است، زیرا برخی واژهایی که در فارسی ماوراءالنهر هست، در ایران نیستند. بالاخره، فردوسی "شاهنامه"را با سپارش سامانیان نوشته، زبانش زبان ماست.

"فرهنگ مردمی آثار مولانا" دارای چند واژه است؟

آنچه ما تا امروز دریافت کردیم، ۱۳۳۸ واحد لغوی است که تقریباً ۸۰ درصدش در فرهنگها نیست. برای همین، برای درک سخن سحرانگیز مولانا ضروری شمردم که این کتاب تهیه شود.

مثلاً، در زبان زنده ما کلمه‌ای هست "گاج" به معنای ساده لوح، نادان. ما در سمرقند محله‌ای نیز داریم با نام گاجان و مولانا نیز از این واژه استفاده کرده:

این قضا را هم قضا داند علاج،
عقل خلقان در قضا گیج است و گاج.

اما در کتابها ببینید، چگونه آمده است، مثلاً، در نسخه احمد فتاحی:

این قضا را هم قضا داند علاج
عقل خلقان در قضا گیج است و کاج

در نسخه عبدالقادر گلپناری:

این قضا را هم قضا داند علاج
عقل خلقان در قضا گیج است و گیج

در نسخه کزازی آمده است:

این قضا را هم قضا داند الیج
عقل خلقان در قضا گیج است و گیج

یعنی از بس که این واژه را نمی‌دانسته‌اند، عوض کرده‌اند، تا برایشان معنایی دهد.
یا مثلاً این بیت را نگرید:

عشق چو قربان کندم، عید من آن روز بود،
و ار نبود عید من آن، مرد نیم، بلکه غرم.

"غرم" در اینجا به معنای "نامردم" آمده است، اما اینها این را "غروم" خوانده و معنایش را نیز گفته‌اند: "میش کوهی، قوچ کوهی، غرامت، تاوان، زیان، مشقت..."

همین گونه کلمه و عباره هایی که در زبان زنده ما، بخصوص در سمرقند، تا حالا هستند، در آثار مولانا بسیار پیدا شد.

پیوند مولانا با زبان فارسی ماوراءالنهر را شما چه گونه شرح می‌دهید؟

ما سببش را جستجو کردیم. بعد در کتاب "پله پله تا ملاقات خدا" زرین کوب خواندیم که درباره مولانا می‌گوید: "... یاد محله سر پل و کوی غاتفر برای او همچنان زنده بود."

یعنی از سمرقند یاد می‌کند، مولانا. در نخستین حکایت "مثنویش" هم دلتنگی او برای سمرقند مشهود است. در حکایت "عاشق شدن پادشاه به کنیزک" وقتی طبیب از مکانهای مختلف نام می‌برد و نبض کنیزک بیمار را می‌سنجد و وقتی از زرگر سمرقندی یاد می‌کنند، نبضش بالا می‌رود:

نبض جست و روی سرخ و زرد شد،
کز سمرقندی زرگر فرد شد
گفت کوی او کدام است و گذر،
او سر پول گفت و کویی غاتیفر.
در اوّل این حکایت نیز مولانا می‌آرد:
بشنوید، ای دوستان این داستان،
خود حقیقت نقد حال ماست آن.

پس جست و جو کردیم و معلوم شد که مادرش مومنه خان سمرقندی بوده است. بهاولد، پدر جلال‌الدین، در سمرقند اقامت کرده است، در محله سر پل. جلال‌الدین در بلخ تولد می‌شود، ولی در دوسالگی جلال‌الدین به سمرقند می‌آید.

و زرین کوب می‌نویسد که مولانا در سمرقند تحصیلات ابتدایی را پشت سر گذاشت. آن وقت از ۵ تا ۱۳-سالگی تحصیلات ابتدایی می‌گرفتند. و مولوی یک رباعی دارد:

عشقت، صنما، چه دلبریها کردی،
در کشتن بنده ساحریها کردی،
بخشی همه عشقت به سمرقند دلم،
آگاه نه‌ای، چه کافریها کردی.


هیچ یک از شاعران متولدسمرقند "سمرقند دلم" نگفته است.

یا یک غزل دارد، به شمس مراجعت کرده، می‌گوید:

که بغداد (ار) ترا داد بزرگ است،
سمرقند (ار) ترا قند عظیم است.
حریصم کرد، طعمم داد قندت،
اگر چه بنده خرسند عظیم است.
بریدستی مرا از خویش و پیوند،
که این دل با تو پیوند عظیم است.


در رشته مولانا‌شناسی بار اول است این چیز. مثلاً، من توجه کردم، نام بلخ تقریباً نیست، اما از سمرقند در ۲۰-۲۵ جای تکرار می‌کند.

شاید یکی از علاقه‌مندیهای شما به تهیه این کتاب تأکید به پیوند مولانا با سمرقند بوده؟

بین سمرقند و مولانا یک زنجیر ناگسستنی هست، اما کسی در این باره حرف نمی‌زند. حتی ۸۰۰ سالگیش هم گذشت، کسی در این باره چیزی نگفت. حال آن که مولانا خود را از سمرقند جدا نمی‌داند. یا می‌گوید:

تا ز قونیه بتابد نور عشق،
از سمرقند و بخارا ساعتی.

تا جایی می‌دانم، چاپ کتاب به تأخیر افتاده بود. آیا همین طور است؟

بله، من خودم هم نمی‌فهمم چرا... اولاً، من واژه‌های این فرهنگ را با ترتیب حروف فارسی چیدم. بعد، به من گفتند، باید ترتیب الفبای (سیریلّیک) تاجیکی باشد. من دوباره نشسته و دو ماه به ترتیب الفبای تاجیکی گرداندم.

از سوی دیگر، من زمانی کار این کتاب را آغاز کردم که در تاجیکستان املا تغییر نیافته بود و من از این کار خبر نداشتم. پس از انجام کار کتاب فهمیدم که املا تغییر یافته و مثلاً، "واو مجهول" را از کلمه هایی مثل صحبت، محترم در الفبای سریلیک رایج در تاجیکستان برداشته‌اند.


پس، من اینها را نیز تغییر دادم، سپس، دوباره بردم و سپردم. غیر از این، خواستم ادبیات شناسان تاجیک بینند. عبدالنبی ستارزاده در طول هفت ماه کتاب را دید.

هفته گذشته من به وزارت فرهنگ نامه نوشته و از آنها خواستم که برای چاپ کتاب پول بدهند. رهبر دستگاه وزارت گفت که "ما این را از حساب همان نشریات چاپ می‌کنیم." یک هفته شد، هنوز خبری نیست. یا به نشر "عرفان" یا به "ادیب" می‌سپارند، تا چاپ شود، امّا نمی‌دانم کی.

قرار است با چه تیراژی چاپ شود؟

گفتند، از بس که این کتاب برای متخصصان است، ۵۰۰ عدد چاپ شود. هرچند، به نظر من، این کتاب برای هر کسی که مولانا می‌خواند و دوستدار مولاناست، شاید لازم باشد.

گفتید که این لغت را با ترتیب الفبای فارسی تهیه کردید. آیا قرار است نسخه فارسی این فرهنگنامه نیز چاپ شود؟


بله، پس از این جا من ایران می‌روم. آنجا دوستان خوبی هستند که گفتند منتظرند و آماده چاپ این کتاب هستند. یک دوست دیگرم این کتاب را به خط فارسی برگردان کرده.

نصیب باشد، ایران که رفتم، آنجا با تیراژ بیشتری چاپ خواهد شد. چون که آنجا به مولانا بیشتر توجه دارند.

زبان تاجیکی بیش از دو دهه مقام دولتی را کسب کرده، اما هنوز هم بحثها بر سر درستی زبان داریم. شما این بار هشت ماه در تاجیکستان بودید، امروز زبان فارسی را در تاجیکستان چه گونه ارزیابی می‌کنید؟

من نظر خود را در این باره چندی پیش به یکی از نشریه‌ها گفته بودم. بسیاریها از من رنجیدند. اما می‌خواهم تأکید کنم که اگر من انتقاد کردم، تنها به خاطر سوختن است.

به نظر من، چون دوشنبه پایتخت است، مطابق با نام خود باید کانون تمدن باشد، فرهنگ خیلی بالاتر از آنچه امروز می‌بینیم، داشته باشد.

مردم اینجا باید مناسب نام پایتخت باشند. قبلاً، هر ساکن تاجیکستان که از دهه و روستای خود به پایتخت می‌آمد، خود را با فرهنگ پایتخت مطابق می‌کرد و از جمله زبان لهجه را کنار می‌گذاشت و زبان گفتگو را می‌آموخت.

اما امروز من می‌بینم، هر کس به لهجه خود حرف می‌زند. این چیز را دیدم که حتی در مکتبها آموزش زبان درست به راه مانده نشده است.

مثلاً، حالا در سمرقند فقط سه مکتب تاجیکی باقی مانده و آنجا هم در زمان شوروی و هم امروز از معلمان سر کرده و هم شاگردان تماماً حق ندارند با لهجه صحبت کنند.

مادامی که به مکتب آمدی، لهجه سمرقند را بگذار کنار و با زبان ادبی صحبت بکن، می‌گویند. فرقی ندارد که تو معلم زبان و ادبیات هستی یا ریاضیات یا شیمی. این به مثل قانون در آنجا رعایت می‌شود. اما اینجا این طور نیست.

ولی برخیها می‌گویند که لهجه‌ها بیشتر اصالت زبان فارسی را نگاه داشته‌اند. شما با این حرف موافق نیستید؟

درست. من موافقم که لهجه‌ها ثروت هر زبان است. اما وقتی که در تلویزیون راوی (مجری) می‌گوید "قپیدم" یا "هوی کردم"، یا "جیقیدم"، این مناسب زبان تلویزیون نیست.

همچنین، تلفظها ویران است. تشدید را تقریباً استفاده نمی‌برند، اگر پی برده باشید. مثلاً، در باره کشاورزان سصحبت می‌کند، "غلکار" می‌گوید.

آخر "غلّه" است آن، نه این که "غله"، تشدید کجا شد؟ یا واژه "ملّت"-را "ملت" تلفظ می‌کنند. و امثال اینها زیاد است. قبلاً این طور نبود.

منظورتان زمان شوروی است؟

بله.

برخیها می‌گویند که روسها زبان ما را خراب کردند، ولی به گفته شما، آن زمان بهتر بود و حالا بد شد؟

آنچه من می‌گویم، به روسها بستگی ندارد. همین که لهجه‌ها در پایتخت آمیخته شده‌اند و این حالت به وجود آمد و از سوی دیگر، بار دیگر می‌گویم که این نتیجه اصول نادرست تعلیم زبان در مکتبها است.

صدرالدین عینی گفته بودند که زبان تاجیکی سه نمود داشت-زبان ادبی، زبان لهجه و زبان زنده گفتگویی که چیزی میان زبان ادبی و لهجه بود.

این زبان زنده گفتگویی بیشتر در میان گروه تحصیلکرده جامعه رایج بود. زبان روشنفکران.

در سمرقند این زبان تا حالا زنده است. یعنی فارسی اکثر مردم به زبان ادبی نزدیک باقی مانده است.

وضع روشنفکران و روشنفکری در تاجیکستان را چگونه دریافتید؟

در سمرقند مثلی هست- هرچند زدم در، نگرفت، مان که رود (بگذار برود). روشنفکر اصیل، زیبایی اصیل خود را در تاجیکستان کنار گرفت. تن داد. چون دید که حرفش قدر ندارد.

آیا وظیفه آنها نیست که تلاش بکنند و صدایشان شنیده شود؟

آنها کم اند. امروز تعدادشان خیلی کم مانده. مشکل در کمی صدا است. کم بودند و اخیراً استاد شکوری هم که بودند، رفتند.

در رسانه‌ها مطالب زیادی در باره مشکل محلگرایی در میان روزنامه‌نگاران، سیاستمداران چاپ شده. شما در میان اهل ادب در تاجیکستان شاهد محلگرایی شده‌اید؟

در تاجیکستان زمانهای پیش نیز یک مثل بود، می‌گفتند "محلگرا (منطقه گرا) نباشم، تاجیک نیستم." متأسفانه، محلگرایی همیشه بود، در زمان شوروی هم بود. امروز هم این کار هست
.